نقد و بررسی فیلم In Bruges
در بروژ (IN BRUGES)
سال تولید: 2008
انگلستان / کمدي / جنايي
رنگي / 107 دقيقه
بازيگران عمده: کالين فارل، براندان گليسن، رالف فاينز، کلمنس پوئزي و
ژرمي رنيه.
کارگردان: مارتين مک
دانا.
خلاصه داستان: آخرين «کار» دو آدم کش حرفه اي ايرلندي، «کن» (گليسن) و «ري» (فارل) در کليسايي در لندن، به مشکل بر مي خورد («ري» اضافه بر کشيش مورد نظر، پسر بچه اي را هم مي کشد) و رئيس آن دو (فاينز) دستور مي دهد که به بروژ در بلژيک بروند و منتظرتماس او باشند. دربروژ«کن» آرام آرام به اين شهر تاريخي علاقه پيدا مي کند، در حالي که «ري» هم چنان فکر مي کند هيچ شهري دابلين نمي شود.
خلاصه داستان: آخرين «کار» دو آدم کش حرفه اي ايرلندي، «کن» (گليسن) و
«ري» (فارل) در کليسايي در لندن، به مشکل بر مي خورد («ري» اضافه بر کشيش مورد نظر،
پسر بچه اي را هم مي کشد) و رئيس آن دو (فاينز) دستور مي دهد که به بروژ در بلژيک
بروند و منتظرتماس او باشند. دربروژ«کن» آرام آرام به اين شهر تاريخي علاقه پيدا مي
کند، در حالي که «ري» هم چنان فکر مي کند هيچ شهري دابلين نمي شود.
شرح فيلم: نخستين فيلم مک دانا، کارگردان سرشناس
تئاتر در ايرلند و انگلستان و تريلري جذاب، خنده دار و «شيک» در رده ي نوع
فيلم هايي که به آدم کشان حرفه اي مي پردازند؛ از جمله داستان عامه پسند (کوئنتين
تارانتينو، 1994). اما در مقايسه با داستان عامه پسند، بدون ترديد، گليسن و فارل
بهتر از جان تراولتا و ساموئل ل. جکسن ايفاي نقش مي کنند و گفت و گوهاي «فلسفي»شان
هم درباره ي زندگي و حرفه ي آدم کشي پر «مغز» تر است. اضافه بر اين ها زيبايي خود
شهر بروژ، به عنوان قهرمان اصلي فيلم، چشم ها را خيره مي
کند.
موسیقی ملایمی در حال نواختن است و دیالوگ ها بیان
میشوند :
بعد از اینکه کشتمشون
اسلحه رو انداختم تو رودخونه
تایمز
دستهامو تو دستشویی برگرکینگ شستم
و به طرف خونه قدم زدم و منتظر دستورات
موندم
چند لحظه بعد, دستورات رو دریافت کردم
“از لندن گمشید بیرون , کله خراب ها … برید به بروژ”
من حتی نمیدونستم بروژ کدوم قبرستونی بود !
مارتین مک
دانا به جز یک فیلم کوتاه قدیمی هیچ فیلمی را در کارنامه ی هنری خود نداشت و با ساخت
فیلم در بروژ نشان داد که میتواند یکی از امید های اصلی سینمای جهان باشد . فیلمنامه ی
بی نقص و عمیقی که مک دانا نوشته به خودیه خود یکی از بهترین فیلمنامه ها و
گیراترین شخصیت ها رو در خودش جای داده) بگذریم با اسکاری که او
نگرفت این را به تمامی سینما دوستان ثابت کرد که حماقت اسکاری ها و
سیاست های مشخص این مراسم به حدی عصر حجری است که یک فیلم
هندی ۸
اسکار را میبرد و در بروژ حتی همان اسکار بهترین فیلمنامه را هم نمیتواند
از ان خود کند
(
به طور حتم
تمامی فیلم بازها یک اصل مهمی رو در تماشای فیلم قبول دارن و آن نکته این
هستش که هرچقدر یک فیلم زیبا گمنام تر و ناشناخته تر باشه لذت دیدنش چندین برابر
خواهد شد . در بروژ از آن دسته فیلم هایی است که کاملا بی سر و صدا به روی پرده
رفت و حتی فروش مطلوبی هم نداشت ولی به حدی زیبا و جذاب بود که نامزد بهترین فیلم و
برنده بهترین بازیگر نقش اول بازیگر مرد کمدی ( کالین فارل ) در گلدن گلاب و
نامزد بهترین فیلمنامه در مراسم اسکار شد و چندین و چند جایزه و نامزدی دیگر را از
جشنواره های مختلف از آن خود کرد . خب بهتره که یکراست بریم سر اصل مطلب.
در بروژ بر
روی دو رکن اصلی از ارکان فیلمسازی تاکید زیادی داره :
۱ ) دیالوگ های پرکشش و
جذاب
۲ ) شخصیت
پردازی
به صراحت
میتوانم بگم که ” در بروژ ” یکی از قوی ترین و بهترین فیلم های کمدی سیاه طول تاریخ
سینما بوده که شخصیت پردازی و دیالوگ پردازی های محشرش اعتبار و ارزش فیلم رو چند
ده برابر کرده است .
کن و ری دو
آدمکش هستند . یکی حرفه ای و دیگری آماتور . یکی کاملا سرد و خشن و دیگری نمیتواند
بر احساسات خود غلبه کند اما تنها عاملی که این دو را تا این حد به یکدیگر وابسته
کرده رفاقت و صمیمیت عمیقی است که بین آن دو به وجود آمده است . ری یک قاتل تازه کار و بیخیالی است که حتی
دلیل آمدن خودش به بروژ را نمیداند و از سر لجبازی و اجبار هیچ لذتی از مناظر اطراف
خود و حتی رفاقتش با کن نمیبرد . کن یک آدمکش کهنه کار و بی روحی هستش که در جانب
اخلاقی که در شغل خودش مورد استفاده قرار میدهد کاراکتری خوش مشرب و دوست داشتنی
داره و یک اصل مهمی رو در زندگی خودش میخکوب کرده است :” هر کاری که میخوای بکنی
بکن ولی تفریح و عشق و حال یادت نره ! ”
پیچش شخصیت
پردازی هنگامی بیشتر میشود که ری با یک دختر بلژیکی اشنا میشود و از طرفی دیگر
بخاطر کشتن یک پسر بچه دچار عذاب وجدان شده و این سه دگرگونی روحی که در آن واحد
برای او ایجاد شده او را از لحاظ شخصیتی کاملا در تنگنا قرار داده است
.
از طرفی
دیگر هری دستور قتل ری را به کن داده است و همین موضوع باعث میشود که ری به نرمی از
آن شخصیت بی روح خود در شغلی که دارد فاصله بگیرد و روابط را بر ضوابط ترجیح دهد!
هری شخصیتی کله خر و یک دنده دارد که از هیچ قانونی در کار خود سرپیچی نمیکند و تا
وظیفه ای که بر خودش محول کرده رو به نحو احسنت انجام نده بیخیال نمیشه
.
دیالوگ پردازی :
اولین عاملی
که از همان سکانس آغازین فیلم کاملا خودنمایی میکند دیالوگ های جذاب و به نوعی چاله
میدونی هستش که کشش داستانی را صد چندان میکند و حتی میشود گفت که شخصیت پردازی قوی
و محسور کننده ی فیلم مدیون دیالوگ پردازی محشرش میباشد .
کمدی سیاه و
مثال زدنی فیلم نیز وام دار دیالوگ پردازی اش میباشد تا باعث میشود همین اصل دیالوگ
پردازی چندین رکن و پایه های بنیادی دیگر ساخت فیلم را تقویت کند و در پایان بتواند
آن دلهره و اخمی که بیننده از خشونت فیلم به روی چهره ی خودش آورده است را تبدیل به
لبخند و حتی قهقه ی خنده بکند .
از دیالوگ
پردازی و شخصیت پردازی فیلم فاصله میگیریم و به دیگر نکات فیلم رجوع میکنیم
.
موسیقی متن
فیلم بی نهایت دلنشین و زیبا است و توانسته در
بطن محیط شگفت انگیز فیلم فرو برود و بیننده را کاملا با فیلم همراه کند .
فیلمبرداری فیلم بی نهایت استادانه و زیبا صورت گرفته و توانسته تمامی قوانین و
چارچوب های شکل گیری صحنه های خشونت آمیز و دراماتیک فیلم را به بهترین نحو رعایت
کند . طراحی صحنه نیز به نوبه خود توانسته تاثیر به سزایی در دلنشین بودن فیلم
بگذارد .
بازیگران :به جرات میتوانم بگم که بازی بازیگران فیلم هیچ چیزی از دیگر عناصر خارق العاده ی فیلم کم نداره . کالین فارل که با اون ابروهای مضحک و شونه بالا پایین انداختن هاش توانسته دیالوگ ها رو به بهترین و بامزه ترین شکل ممکن ادا کنه و حتی رالف فینس عزیز که با اون قیافه گوشت تلخ خودش توانسته به خوبی هرچه تمام تر یک کاراکتر عصبی و سادیسمی رو خلق بکنه

کارگردانی :مارتین مک دانا به جز یک فیلم کوتاه قدیمی هیچ فیلمی را در کارنامه ی
هنری خود نداشت و با ساخت فیلم در بروژ نشان داد که میتواند یکی از امید های اصلی
سینمای جهان باشد . فیلمنامه ی بی نقص و عمیقی که مک دانا نوشته به خودیه خود یکی
از بهترین فیلمنامه ها و گیراترین شخصیت ها رو در خودش جای داده ( بگذریم با اسکاری که او نگرفت این را به تمامی سینما دوستان
ثابت کرد که حماقت اسکاری ها و سیاست های مشخص این مراسم به حدی عصر حجری است که یک
فیلم هندی ۸
اسکار را
میبرد و در بروژ حتی همان اسکار بهترین فیلمنامه را هم نمیتواند از ان خود
کند ) . کارگردانی مک دانا
بسیار حرفه ای صورت گرفته و توانسته تمامی عناصر دخیل در فیلم خود را به بهترین نحو
ممکن پردازش کند و در کنار یکدیگر قرار دهد .
در نهایت هم
بد نیست که چندتا از دیالوگ های منتخب فیلم رو براتون بذارم بخونید :
** کن: نمیدونم نمیدونم به چی ایمان
دارم. چیزایی که آدم تو بچگی یاد میگیره از یادش نمیره، مثل اینکه من میخواستم درست
زندگی کنم.مثلا یه خانم پیری داره یه چیزی رو میبره خونه اش، نه اینکه بخوام برم
کمکش کنم چیزاش رو ببره ولی مثلا تو فروشگاه دم در می تونم در رو نگه دارم تا اون
اول بره بیرون.
* ری : البته اگه بخوای کمکش کنیم
تاچیزاش روببره حتما فکر میکنه می خواستیم کیفش رو بزنیم. دقیقا دنیای ما اینطوری
شده.
ری: عجب
روزی شده امروز. من میخواستم خودمو بکشم، رفیقم هم میخواست منو بکشه، اسلحه ام رو
هم گرفته اونوقت من هنوز توی بروژ لعنتی ام !
هری: یه یوزی. مگه من مال آمریکای لاتینم مرتیکه عوضی ! من اینجا نیومدم تا بیست تا بچه ده ساله رو توی یه ماشین سوراخ سوراخ کنم. یه اسلحه ی معمولی میخوام برای یه آدم معمولی
